استان اصفهان
شهرستان فریدونشهر
روستای خویگان
کلیسای سورپ نرسس
خرداد ۱۳۹۰ خورشیدی

استان اصفهان
شهرستان فریدونشهر
روستای خویگان
کلیسای سورپ نرسس
خرداد ۱۳۹۰ خورشیدی

سکوتی که با تنهایی باشد بهتر از سخنی است که رنج بیفزاید..
بویژه که سوء تفاهم هم ایجاد کند و تو را متهم کند
اتهامی که سنگین است و تنها تو می دانی که نادرست است
یاد شعر سایه می افتم که فرمودند:
دل شکسته ما چو آینه پاک است
بهای در نشود گم اگرچه در خاک است
و در این میان تو می مانی و یک دل که پاک است و یک تهمت که می گوید ذهنت بیمار است
... و گناهی که مرتکب نشدی... .
حالا اگه تونستی ثابت کن...
اما یه چیزی که خیلی آدم رو آزار می ده اینه که تو هر سخن و آزاری رو تحمل می کنی و به روی خودت نمیاری اما درحالی که هیچ خطایی از تو سرنزده متهم می شی به ...
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود...
کاش این شعر سایه رو همه بلد باشند و بکار ببندند که:
یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار
با همرهان وفا کن و پیمان نگاه دار...
عرب در بیابان ملخ می خورد
سگ اسپهان آب یخ می خورد
عرب مایه ننگ.
عرب مایه شرمساری
عرب باعث شر و بدی
عرب دارای تعصب و فاقد غیرت
و تیشه بر ریشه خود می زند آنکه کورکورانه سنگ تعصب بیجا بر سینه می کوبد
در قسمت ۳۵ مختارنامه اوج لجاجت و حقارت عرب و در مقابل غیرت و مردانگی ایرانی به تصویر آمد
و کیان (کیسان) ایرانی برای همیشه به پرواز در آمد
ثابت می کنیم که پیمان ایرانیان ایمانی است

به مناسبت ۱۰ فروردین
سالروز تولد استاد علیرضا افتخاری
گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق ، در لابه لای بوته های سبز و تازه زندگی نگاه کن ؛ جوانه در سکوت می روید ، گل در سکوت می شکفد و تو نیزاینگونه درغوغای غربت و تنهایی ام با شکوه روییدی ، در سکوت شورشگری در درون دارد ، رخساری آرام که انگار تمام دیوان های شعر پارسی را در جان و جمجمه وخاطر وحافظه حمل می کند . هزار دنیا دوستی ، هزار دنیا خاطره . کجا بنویسم ، کجا بگویم ... .
سکوت هایش مرگ صداهای پیش از خویش نیستند ، بال زدن صداهاست در دل یکدیگر . هر واژه انعکاسی از صدای خویش را بر واژه دیگر می نهد . ما ایرانیان از چنین نیروی خارق العاده ای برخوردار بوده ایم ؛ نیکی ، راستی و درستی ، درایت حیات ما بوده است .
گرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاک
زخاک نعره برارم که آرزوی تو را
در سیر تاریخ آرام آرام زیباترین خصایل انسان را ازچرخه حیات خود دور کرده ایم و در غیظ و آلامی عجیب ، جان خود را در زهرابه ریا و هلاهل تظاهر سرشته ایم . حلقه های مثبت و نقاط قوت انسان راملاک قضاوت خویش قرار ده تا به سعادت دریابی که زندگی سرشار ازنور همزیستی و همدلیست ؛ دیگر جایی برای حسادت نمی بینی .

سالهاست صدای استاد علیرضاافتخاری اسباب نوازش خاطر و جلای روح مارا فراهم آورده و نیست لحظه ای که نوایش از همراهی باشادی و غم مردم بازمانده باشد . اکنون آمده ایم تا باز هم به رسم وفا و آیین پاسداری ، همچون گذشته بار دیگرسپاسی شایسته نثار این صدای آسمانی کنیم . امید است در آغاز دوباره حیات طبیعت ، که از قضا قاصد خبرزادروز بزرگ مرد ترانه هاست ، این یادگار کوچک زمینه ساز بستری باشد ازخاطرات ولحظات شیرین و به یاد ماندنی .
تولد نغمه گر عشق بر همه دوستداران ایشان فرخنده باد
مطلب به نقل از:http://ostad-eftekhari.com
تو یک موجود کثیف و پلیدی.
تو خائن ملت فروشی هستی که جز به منافع پلیدت به چیز دیگری نمی اندیشی.
تو جرثومه فساد و سرگروه همه خائنانی.
تو سرمنشأ همه مشکلات و کج روی های آقایان هستی.
تو آنقدر کثیف و پلیدی که می خواستی شش ماهه منتخب 17 میلیونی مردم را ساقط کنی.
کور خواندی
تو آنقدر شوم و منحوسی که پس از سکوت 5/1 ساله، وقتی دهان گشودی، مهر تأیید به عمل خیانتکاران زدی.
راستی؛ چرا از خرداد 88 تا 25 بهمن 89 سکوت کرده بودی؟
چرا خرداد88 حرف نزدی و محکوم نکردی؟
چرا روز قدس 88 حرف نزدی؟
چرا 13 آبان 88 حرف نزدی؟
چرا 16 آذر 88 حرف نزدی؟
چرا عاشورای 88 حرف نزدی؟
چرا 9 دی 88 حرف نزدی؟
چرا 22 بهمن 88 حرف نزدی؟
چرا در سالگرد همه این اتفاقات حرف نزدی؟
چرا روز بعد از 25 بهمن حرف نزدی؟ چرا حرف هایت را گذاشتی پس از شعار نمایندگان مجلس که برعلیه تو بود؟
که افسوس شعار خفیفی بود. «هاشمی، هاشمی؛ بصیرت، بصیرت» یرای تو کم بود. باید برای تو هم شعار اعدام سر می دادند.
که ای کاش این بار هم حرف نمی زدی. تا این که رفتار وقیحانه زیردستان فتنه گرت را تأیید کنی.
گفتی: « باید اجازه داشته باشند حرف بزنند، اما در مجرای قانون.»
همین که گفتی اجازه دارند حرف بزنند یعنی تأیید مستقیم آن ها.
پس تو هم خائنی. کیست که نداند تو خائنی.
پس تو هم فتنه گری. کیست که نداند تو فتنه گری.
پس تو هم منافقی. کیست که نداند تو منافقی.
کیست که نداند آقای موسوی در انتخابات 88 بازیچه ای بیش نبود؟
کیست که نداند رأی به سبز، رأی به هاشمی بود؟
کیست که نداند هاشمی سرگروه جریان فتنه است؟ تو آنقدر تشنه قدرت و خیانتی که پیش از انتخابات 88 به رهبر گفتی:
«بیست سال رهبر بودی. بس است. عرصه را خالی کن»
آنقدر حقیری که نمی توانی دیگران را اطراف خودت تحمل کنی.
آنقدر کوته فکر و خوش خیالی که فکر می کنی اگر او برود مردم تو را می خواهند.
کور خواندی
مردم جز او کس دیگری را نمی خواهند.
می خواهم به تو و کروبی و خاتمی بگویم:
درختان چنار تهران منتظرند.
و خوب می دانی که این یعنی چه
آنقدر باهوش و زیرک هستی که معنای این سخن را بفهمی.
ولی همانقدر که باهوش و زیرکی؛ همانقدر هم کثیف و خائنی.
تو شایسته مرگ هستی
و مرگ شایسته خائن
مرگ بر تو

و درختان چنار تهران همچنان منتظرند
كميك با موضوع شب يلدا
بینندگان عزیز، امروز به سطح شهر اومدیم تا از شما عزیزان سوال کنیم: شب یلدا چه شبیه؟ با ما باشید!
شب یلدا شبیه که ما هندوانه رو 3 برابر گرون تر از همیشه می خریم و در عوض کال ترین، یخزده ترین و بی مزه ترین هندوانه عمرمونو در نهایت اشتیاق نوش جان می کنیم!
شب یلدا شبیه که پدرمن عارف می شه! از مادرم سراغ دیوان حافظ رو بعد از یک سال می گیره تا برامون شعر بخونه! آخرش هم تن اون خدابیامرز رو تو گور می لرزونه و به خیال خودش "تفال" می زنه!
یه شبیه مثل شبای دیگه... هیچ فرقی نداره... من و عیالم می پریم به هم... آقا اصلأ شما بگید من با شغل کارگری و با حقوق ماهی 300 هزارتومن چطوری باید برای عیالم "سانتافه" بخرم؟
آقا من 2 شب تو زندگیم بهترین شب ساله... یکی شب یلدا، یکی هم شب عید... ما آجیل فروش جماعت هر چقدر تو 363 روز سال مگس می پرونیم تو این دو شب کل آجیل های کرم زده و پوسیده مون رو تقدیم مردم می کنیم!
خود شبش خیلی باحاله... تا نصف شب هندوانه و چایی می خوریم و حال می کنیم... ولی صبح هاش که مامانم می زنه پس کلمون و بهمون می گه خرسای گنده چرا تشک هاتونو خیس کردید! یه کم ضایعست!
آقا این چه سوالیه می پرسی... یه دفعه بگو ما فوتبالیست ها همش می ریم مهمونی شبانه دیگه!
شب یلدا؟! وای خوب شد گفتید امشب تولد یلداست! خاک تو سرم باید برم آرایشگاه! کادو هم براش نخریدم!
به نقل از روزنامه جام جم ۲۹/آذر/۱۳۸۹
چقدر آرامش بخش بود آن خبر که گفت: استاد نمی رود.
چقدر زیبا بود پاسخ استاد به مردمش که گفت: من به شما پشت نمی کنم.
چقدر امشب خواب مردمش آرام خواهد بود که می دانند استادشان در این خاک ماندنی است.
چقدر امشب هوا دلپذیر شده، از وقتی دانسته که پهلوان هنوز در آن نفس می کشد ... و خواهد کشید.
چقدر نیمه ی امشب شاد خواهد شد چون بداند که قلندر باز هم با اوست...
استاد؛ مردمت شادند... ما شادیم. چون تو در میان مایی. چون ما را رها نکردی.
پس تو هم شاد باش؛پهلوان.
شاد باش آقای قلندر.

امروز سمنان میزبان استاد مجید انتظامی و گروه یکصدو سی نفره اش بود تا شاهد یکی از بزرگترین رویدادهای هنری باشد.
سمفونی مقاومت با اجرای ارکستر سمفونیک تهران وگروه کر و به رهبری استاد مجید انتظامی شامگاه امشب بروی صحنه آمدند تا نوای دلنشین موسیقی مقاومت را در گوش کویریان قومس طنین اندازند.
... و چه طنین با شکوهی بود.تاب هنرمندانه دستان هنرمند انتظامی در فضا و نواهای دلنشین و حماسی گروه وی واپسین شب تابستان کویر را آنقدر زیبا کرد که هیچگاه از یادها نخواهد رفت.
نفرین بر این شهر.
نفرین برجماعت بیمار شهر
نفرین بر هوای این شهر که پر از بوی تعفن کینه و حسادت و تنفر شده
نفرین بر جماعت پهلوان کش
نفرین بر زنده کشان مرده پرست که تنها کینه را می شناسند و تنفر
استاد، برو
برو که این جماعت لیاقت داشتن تو را ندارند
نگران هواخواهانت نباش
آنها اگر تو را از دست می دهند باز تو در آسایشی . وهمین ما را بس.
استاد؛ برو
برو که پهلوان کشی رسم دیرینه ی مردم این شهر است
برو که مردم این شهر طاعون زده اند
تنها کینه را می شناسند و ... نفرت
... واین ها شایستگی پهلوانی چون تو را ندارند
آقای افتخاری؛ مردم شهر چون تو با منش نیستند.چون تو پهلوان نیستند
برو؛ برو تا از شر بدی های بدان در امان بمانی
آی آقای قلندر؛مردم شهر مثل تو خلق و خوی قلندرانه ندارند. این مردمان بیمارند
آی پهلوان؛ اگر بمانی این جماعت پهلوان کش تو را تباه می کنند. برو؛
برو تا آسوده باشی و پهلوان.
و نگران تنهایی ما نباش.
آی آقای قلندر؛ رسم قلندری را تو می دانی؛ رسم پهلوانی را تو می دانی؛
همه چون تو نیستند. مردم این شهر بیمارند.
برو تا قدر بدانند.
برو تا آیین پهلوانی فراموش شود تا همه قدر گوهر را بشناسند
آقای افتخاری؛ برو. مردم این شهر بیمارند
آقای قلندر؛ برو. هوای این شهر آلوده است.
شادمانه سرودم از با تو بودن
و از حس آسمانی تو را داشتن
با همه از مهر تو سخن گفتم و در همه جا نام تو را فریاد زدم.
راز چشمانت را در دل نگاه داشتم و تنها از عطر گیسویت دم زدم.
دلم از شادی پر زد.
بال و پر گشایید و سوی آسمان آبی خاطر تو پر کشید.
کاش قدر می دانستی...
وقتی از با تو بودن می گفتم صدایم از شوق می لرزید. و وقتی در چشمانت چشم دوختم
نگاهم از موج افسون چشمت لرزید
بی رحمانه گذاشتی ام و رفتی... با بدان بنشستی
... کاش قدر می دانستی.